X
تبلیغات
زولا
از سنگ تا قلم  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 25 فروردین‌ماه سال 1389

َنزدیکای ظهر شده­بود. خسته و کوفته مثل همیشه رهسپار نونوایی بود. هوا هم بدجوری گرم شده­بود. بعضی وقتا احساس می­کرد که گرمترین تابستون زندگی رو داره سپری می­کنه. البته همیشه از زبون بزرگترها می­شنید که کدوم گرما! تو که هنوز گرمایی رو ندیدی پسر جان! بیست سالش تموم شده­بود و داشت وارد سن بیست و یک سالگی می­شد.  

با وجود این سن و سال کم خیلی سرد و گرم روزگار رو چشیده­بود. ولی هرگز مجال و فرصتی حاصل نمی­شد تا این مسافر خسته و  اما امیدوار به زندگی حرف­هایش را بزنه و درد و دلا شو  وا بکنه.

 بخاطر اینکه بزرگترها در هر مورد تجربه بیشتری داشتند و چه بخوایم چه نخوایم، چندتایی پیراهن از ما بیشتر پاره کرده بودند. به قول اونا ما جوان­ترها که قحطی ندیدیم! سرما ندیدیم! و انگار نه انگار که رنجی کشیده­باشیم. و چیزیو احساس کرده­باشیم!

خوب داشتیم از یه مسافر صحبت می­کردیم که کوفته و خسته راهی نونوایی می­بود. گرمایی تیرماه همچون تیرهای جذب بدنش می­شد. حسابی خیس عرق شده بود. امروز چهارمین روز کاریش بود. باوجود اینکه مدت کمی می شد که به این شهر اومده بود، اما با محیط کاریش حسابی خو گرفته­بود. مثل چند روز گذشته با لباس های گرد و خاکی داشت در امتداد خیابان راه  می­رفت.

 امروز شصت تا کیسه گچ و چندتایی کیسه سیمان به بالابر زده­بود که به طبقه­های بالاتر برده­بشه. تازه کار کردن را با بالابر یاد گرفته­بود. طفلک روز اول نزدیک بود به خاطر نابلدی یک سنگ دو سه متری از بالا به پایین پرت بشه و بخوره تو فرق سرش. خدا رحم کرده­بود که اوستاکارش داد زده و بهش گفته­بود که مواظب سرش باشه.  بهش هشدار داده­بود که هرگز نباید خودش زیر بالابر وایسه. همینطور در راه با خودش فکر می­کرد که اکه دیروز سنگ از اون بالابر که به آسانسور نیمه­کاره وصل بود، می­خورده تو سرش، دیگه واسه همیشه دفتر زندگیش بسته می­شده و بدتر از اون این بود که هنوز هیچکی اسم و رسمی از این مسافر تازه از راه رسیده نمی­دونست. 

در راه باز به فکر فرو می­رفت. به خونه فکر می­کرد، به مذرعه، گوسفندا، گاوا،کوه و رودخونه. بعضی وقتا هم سرانگشتی با خودش برآورد می­کرد که تا اول ماه مهر پولاش چقدر بشه. 

حساب می­کرد که پولدار شد چی بخره. نکنه مثل بچگیاش وقتی قولکشو شیکست ولی پولش کفاف نکنه که دوچرخه رویایشو بخره. 

این چند روز وقتی ظهر می­شد، همه کارش این بود که بره نون بگیره. خدا خدا می­کرد که نونوایی شلوغ نباشه. 

چون کارگرا دیگه از کار کردن دست کشیده­بودند و همه منتظر بودند که اون نون رو بخره و بعدش نهاری درست کنند و بخورند. 

کارگرا وقت نهار خوردن خیلی حرف می­زدند و در مورد هر چیزی از شیر مرغ تا جون آدمیزاد اظهارنظر می­کردند. اونا مرتباً مسائل سیاسی و اجتماعی رو از دیدگاه خودشون ارزیابی می­کردند. 

اما مسافر این داستان حق نداشت در این مورد حرفی بزنه. آخه از نظر بقیه هم کم سن و سال بود و هم معلومات سیاسی و اجتماعی که داشت اندک بود. 

مسافر کوچولو هم کاری به این کارا نداشت. و بیشتر وقتا ساکت می­موند و به فکر فرو می­رفت. 

چه زود به نونوایی رسید! از بس که تو خودش بود نفهمید که زمان چقدر زود گذشت. واقعا همین طور هم بود. زندگی رو هر جور بگیری می­گذره. 

تو صف بود. مردم خسته و از گرما وارفته همه تو صف وایساده­بودند. نگاه­ها به طرف مسافر خسته بود که لباس­کارش تنش بود. لایی انگشتاش هنوز مقدار کمی سیمان مونده­بود. اوستاکارش بهش گفته­بود که وقتی ملات درست می­کنی، دستکش دستت کن! ولی اینم یک­دنده بود و می­گفت: «اوستا جون دست­کش مثل دست مصنوعی می­مونه.» 

خلاصه دیگه نوبتش شد و نون­شو گرفت و به طرف ساختمون راه افتاد. پشت سرش حالا نوبت یه خانم بود، که بچه­اش گریه می­کرد و می­گفت: «مامان من دیگه نمی­رم مدرسه.» 

مامانشم هی می­زدش و بهش می­گفت: «اگه نری مدرسه می­شی مثل اون پسره که الان نون گرفت. دیدی که حال و وضعشو؟!» 

مسافر کوچولو اینو که شنید، برای لحظه­ای افکارشو متوقف کرد. اما طولی نکشید که دوباره به افکارش برگشت. همین­طور که داشت تندتند به طرف ساختمون می­رفت،با خودش دوباره فکر کرد.

کسی نمی­دونست به چی داره فکر می­کنه؟ به سر و وضعش؟ به محیطش؟ به کار؟ به پول؟ 

و یا شاید در این فکر بوده که درسا ترم بعدشم با موفقیت پشت­سر بذاره، و به یاد این جمله مشهور آلمانی که هفته پیش یاد گرفته­بود، افتاد. 

Ich denke da bin ich 

می­اندیشم پس هستم. (دکارت)